بدرقهای به وسعت ایران میان اشک و پرچم
امروز تهران شبیه مادری بود که میان ازدحام نام فرزندش را بیصدا گریه میکرد.

به گزارش دید روز، امروز، تهران شبیه مادری بود که میان ازدحام، نام فرزندش را بیصدا گریه میکرد.
نه خیابانها همان خیابانها بودند، نه پرچمها فقط تکهای از رنگ… هر گوشه، روایت دلی بود که باورِ این فراق برای آن سنگین بود.
تابوتت که گذشت، زمان چند لحظه ایستاد؛ گویی عقربهها هم جرأت نداشتند از کنار این وداع بیتفاوت عبور کنند.
کبوترها پایینتر از همیشه پرواز میکردند، باد آهستهتر میوزید، و آسمان چنان به زمین نزدیک شده بود که میشد صدای گریه ابرها را شنید.
ای مردی که قامتت پناه روزهای سخت این سرزمین بود… اکنون جای گامهایت را اشکهای مردم پر کردهاند.
چه کسی باور میکرد روزی برسد که میلیونها نفر برای بدرقه یک نفر بیایند، اما هر کدام احساس کنند عزیزترینِ زندگیشان را از دست دادهاند.
امروز، کسی از مرگ سخن نمیگفت… همه از دلتنگی حرف میزدند.
و دلتنگی، گاهی از هر مرثیهای سنگینتر است.
تو رفتی… اما هنوز در میان این جمعیت، جای نگاهت خالی نیست؛ در دستهای گرهکرده مردم، در اشکهای بیاجازه، در سکوتی که از هزار فریاد بلندتر بود، هنوز حضور داری.
تشییع امروز، پایان یک راه نبود؛ لحظهای بود که یک ملت بار دیگر با قلبهای شکسته، دست بر سینه گذاشت و با تمام وجود گفت:
مسافران آسمان میروند… اما چراغی که در دل یک ملت روشن کردهاند، هرگز خاموش نمیشود.
فتانه ازانی





